تبليغاتX
سرنوشت...


سرنوشت...

داستان زندگی من

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم
دست نوازش بر سرش میکشم میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»

برای دلم، گاهی پدر میشوم

خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان
دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا …
دلم ، از دست من خسته استــ
کاش روزی برسد از این دلتنگیها دور شوم
نه در رویا نه در خیال خودم
بربالایی بلندی بایستم و بلند فریاد زنم ای خدای من

ای مهربان من تو را می پرستم و به تو ایمان دارم هم در تنهایی هم رویا و هم خیال

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 23:6 توسط لیلی|

سلام به همه دوستای خوبی که میان اینجاومنومیخونن

خیلی همتون شاکین

اره خوب منم واقعاهمیشه خسته هم ودیگه به هیچ عنوان نمیتونم مثل گذشته بیام واینجاروبه روز کنم

یا مثل گذشته نمیتونم وبگردی کنم

قبل ازعیدفکرمیکردم بعدعیدسرم خلوت ترمیشه اما خلوت که نشدهیچ شلوغترهم شد

خیلی دوست دارم بیام وازهمتون سربزنم اما وقتی ازسرکاربرمیگردم خونه اینقدرخسته ام که حتی نمیتونم میزشام روجمع کنم فقط شام میخورم ومیخوابم .

خیلی خسته ام اصلا دوست نداشتم که اینطوری درگیربشم اما وقتی وارد کارمیشی مثل یه دریا میمونه که بایدداخلش خوب شنا کنی والا غرق شدنت حتمیه منظورم ورشکسته شدنه بایدخوب کارکنم که ضرر نکنم. تازه کاری روشروع کردم که خیلی کم ازش میدونستم اما حالا تقریبا واردشدم.

پنج نفرخانم داخل کارگاهم کارمیکنن ومن هم باید مدیریت داشته باشم تا کارهاروبه نحواحسن تحویل بدن.

خوشحالم که مسولیت دارم .واینقدرپیشرفت کردم.اما هنوزازاین کارکردن چیزی دستمونگرفته وهرچی که درمیارم باید بدم برای چکهایی که باهاشون چرخ وبقیه وسایلموخریدم.

کارم خوبه .اقارضاخوبه بچه ها خوبن.خودم هم بعضی اوقات فقط خستگیم اذیتم میکنه.

همتونودوست دارم وبرای همتون ارزوی موفقیت میکنم.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7 توسط لیلی|

 

سلام به همه دوستای گلم

عیدهمتون مبارک

بازم من کم لطفی کردم ونتونستم بیام سال جدیدروبهتون تبریک بگم

سال 91برعکس سال گذشته برای من با خوبی وخوشحالی اغازشد.حالا براتون تعریف میکنم.

روز اول سال که سال تحویل شد شروع کردم به خونه تکونی چون به هیچ عنوان خونه روتمیزنکرده بودم وتا دقیقه 90توی مغازه سرگرم مشتریام بودم.

از صبح همون روز رضا گیردادکه بیا بریم خونه مامانم تا همه چی تموم شه وتا ظهر پاچه خواری میکرد  ومن هم مثل همیشه جوابم نه بود.

ساعت 12 ظهربودکه دیدم یکی ازخواهراش بهش اس داده که همروز هممون خونه مامان برای نهار دعوتیم خوشحال میشیم توهم با خانومت وبچه هات بیای اینجا. منم که اسشودیدم گفتم باشه میام خونه مامانت اما ازمن توقع نداشته باش که مثل گذشته رفتارکنم.

ساعت 1بودکه راهی اونجا شدیم.وقتی رسیدیم مامانش وخواهرش اومدن وروبوسی کردن.

منم متقابلا عیدروبهشون تبریک گفتم ومثل یه مهمون غریبه نشستم کناررضاخیلی سنگین.

وجاتون خالی نهارمون روخوردیم وموقعی که میخواستیم برگردیم مامانش یه نایلونی که توش چادرمشکی ویه جفت پشتی بود جلوم گذاشت وگفت قابل تورونداره منم ازش تشکرکردم واومدیم سمت خونه بابام رضا وبچه هاشم اومدن وبا بابام اشتی کردن واونا یه نیم ساعتی خونه بابام بودن وبعدهم رفتن خونه منم موندم اونجا.

اخه خواهروداداشمم میخواستن بیان خیلی دلم براشون تنگ شده بود که هر دوتاشون اومدن وبا اونا هم اشتی کردم.

شب خوبی بود وهمه دور هم خونه بابام شام خوردیم ومن روهم داداشم رسوندخونمون وخودش رفت.

روز دوم هم رفتم مغازه ویکم کاراموسروسامون دادم واومدم خونه وبقیه کارای خونه روانجام دادم .سجادوجوادهم رفتن خونه مامانشون.

روز سوم هم اجازه کیمیا روگرفتم وباهاش رفتم خرید وبعدهم رفتیم سمت خونه مامانم که خواهرم وداداشمم اونجا بودن شب هم برگشتم خونه رضا هم این چندروز سرکاربود.

امروز هم کیمیا تاظهرپیشم بودوساعت 2 بردمش خونشون.ازفرداهم شروع به کارمغازمه.

سال خوبی روبا خانوادم شروع کردم امیدوارم همیشه کنارهمشون بتونم به خوبی زندگی کنم وازمشکلات گذشته هیچ خبری نباشه.

برای امسال هدفهای زیادی دارم که باید به همشون برسم درکنارراهنماییهای خوب شما دوستای خوبم.

سال خوبی روبرای همتون ارزو میکنم.

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 21:21 توسط لیلی|

سلام به همه دوستای خوبم

اول ازهمه ازتون ممنونم که به یادمین وبهم سرمیزنین

راستش من حالم خوبه

فقط خیلی خسته ام

چون دارم غیرازکارلباس مجلسی تولیدی تریکوهم راه میندازم

درامدش برای دوماه دیگه معلوم میشه اما خیلی درامدش خوبه

انشالله برای بعدازعید میتونم بیام وب وبه همه دوستای گلم سربزنم

من شرمنده همتونم که نتونستم بیام پیشتون

بعدعیدحتما جبران میکنم

همتونودوست دارم وبراتون ارزوی موفقیت میکنم

شادباشین

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 20:58 توسط لیلی|

سلام به همه دوستای خوبم
من حالم خوبه فقط یه خورده خسته ام ازکارزیادنمیدونم کارم درسته یانه
اما اینومیدونم که بایدتلاش کنم تابه اون چیزایی که میخوام هرچه زودتربرسم
یه خورده این هفته بابچه ها سرسنگین شدم اخه خیلی دارن اذیت میکنن ازمغازه که برمیگشتم خونه همه چیز خونه بهم ریخته بود وهمه رو تقصیر ثنا مینداختن برای همین چندروزه که ثناروباخودم میبرم مغازه اما نمیذاره خوب کارکنم واینکارم به همشون فهموندکه فقط ثنانیست که همه چیزوبهم میریزه بلکه خودسجادوجوادن که خونه رومرتب نمیکنن
یه خورده بارضاهم سراین موضوع بحثم شدکه خودش گفت ازاین به بعدهمه کاراباخودش
وازاون روزه که داره تمام کارای خونه رومیکنه
خودمواینقدردرگیرکارکردم که از تنهایی چیزی نفهمم
چندروز پیش بهم خبردادن که شوهرعمم توی بیمارستانه ودیگه بهش امیدی نیست سرطان داره برای همین رفتم بیمارستان
اونجا تمام عمه هام ودخترعمه هامودیدم همشون سراغمومیگرفتن ومیگفتن چرا نیستم.
یکی ازعمه هاموخیلی دوست دارم وهمیشه باهاش درددل میکردم توی بیمارستا تا چشم بهش افتاد زدم زیرگریه اخه خیلی دلم براش تنگ شده بود تاتونستم توی بغلش گریه کردم وتخلیه شدم
چندروزپیش هم بابام رفته بودکیمیا روازخونشون اورده بود وبرای اولین باراومدمغازم خیلی خوشحال شدم
اصلا ازموقعی که بابام بهم اس دادتا زمانی که رسیدمغازم تحمل نداشتم ومیخواستم زودترببینمش که اومدو منوخیلی خوشحال کرد.
دوهفته پیش هم مامان وبابای رضارفته بودن کربلا ورضاهم رفته بودخونشون تا سوغاتی بیاره وقتی اومد دیدم یه عالمه وسایل برای همشون اورده البته غیرازمن منم خیلی عصبانی شدم وبا رضا یه خورده بحث کردم که دیگه دوست ندارم بری اونجا اخه مامانش بااینکاراش میخوادبه من بفهمونه که توبرامون ارزش نداری که بخوایم چیزی برات بیاریم منم گفتم حالا که اینطوریه دوست ندارم حتی ثناروببری خونه مامانت یه خورده بحث کردیم
که بازبیخیال همه چیز شدم برام کادومامانش هیچ ارزشی نداره فقط همین احترام نذاشتنه که ادموعصبانی میکنه
بیخیال بابا
اوضاع الان خوبه وفقط خستگی شبانه روخیلی حس میکنم
ازهمه دوستای خوبم ممنونم که به یادمین وهمیشه بهم سرمیزنید

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 19:21 توسط لیلی|

اومدم بایه عالمه عکس ازتولد

برین ادامه مطلب دوستای گلم......................

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 23:56 توسط لیلی|

سلام به همگی

من دیگه واقعاگرفتارشدم ونمیتونم به دوستای خوبم سربزنم حتی نمیتونم اپ کنم شبها که میام خونه خیلی خسته ام وفقط میتونم بخوابم

توی همین گیرودارتولدثناخانوم بود منم تصمیم گرفتم چندتاازدوستامودعوت کنم ویه جشن کوچولوبراش بگیرم

کیمیا روهم دعوت کردم که همراه عزیزجونش اومدخونم

امروز جشن تولدثنابودومن هم نتونستم برم سرکار.

بازعوضش فرداکه جمعه ست بایدبرم مغازه چون کارام مونده.

امروزهم خیلی خوش گذشت جای همتون خالی.

ازصبح یه عالمه بادکنک دادم به سجادوجوادتابادکنن خودمم اتاق روتزیین کردم اگه تونستم عکساشوبراتون میذارم تازه این چندروز برای ثنا وکیمیا لباس دوختم.خیلی هم خوشکل شده.

کیمیا هم که اومدخونم موهاشودرست کردم ویه خورده صورتشومرتب کردم خیلی خوشکل شده بود

مهمونم زیادنداشتم فقط پنج نفرازدوستاموخودم وکیمیا وعزیزش بودن.

کیکشم خیلی خوشکل شده بودیه مرغابی بود حتما عکساشوبراتون توی فرصت مناسب میذارم

ازشب قبلشم سالادماکارونی وژلشودرست کردم البته ژله پرتغال هرکی دیدخوشش اومد

همه چی خوب بود.الانم خیلی خسته ام ومیخوام بخوابم.

اخه فردابازدوباره کار   کار    کار...................

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:26 توسط لیلی|

سلام   سلام   سلام به همه دوستای خوبم

شرمندم که نمیتونم زودبه زوداپ کنم وازتون خبربگیرم

تازه ازدیروزثناحالش خوب شده وداره غذامیخوره

اخه داخل دهانش تبخال زده بود وتمام لثه هاش ورم کرده بود واین تورم باعث میشدوقتی میخوادغذاروبجوه تمام دهانش پرخون میشدودردشدیدهم داشت

یه هفته کامل دخترم غذانخوردوفقط اب میخوردحتی شیشه شیرش روهم نمیتونست مک بزنه  وچون شکمش خالی بودشبها هم خواب نداشت وتاصبح روی پام بودوناله میکرد.خیلی ویروس بدیه این ویروس تبخال خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

خلاصه که ازدیروز حالش خوب شده وغذاهم خوب میخوره اما توی این مریضیش فکرکنم دوسه کیلویی کم کرده

حالا ازخودم میخوام بگم

این چندروزه کارای مغازه تموم شدوازدیروز کارروشروع کردیم

چندتا لباس برش زدم ودارم همراه چرخکارم ویه بردست میدوزم

ازساعت 8صبح تا 8شب مغازهام وازاونجاهم که میام خونه تا غذادرست میکنم میشه ساعت 11 شب ومنم بدجوری خسته میشم ومیخوام بخوابم

ثناروهم فعلا میذارمش پیش سجادوجواد

بچه ها ورضاهم دارن بهم کمک میکنن توی ظرف شستن وخونه مرتب کردن

قبلا که مغازه داشتم رضااینقدرکه الان به فکرکارای خونه هست اونموقع نبود وخیلی غرمیزد اما حالا بهتره چون خوب بهم کمک میکنه

من فقط میام ویه شام میذارم که برای نهاربچه ها هم باشه ویعنی فقط روزی یه بارغذادرست میکنم

ولی تمام انرژیموکارای مغازه میگیره چون بایدتا یه ماه دیگه نزدیک 200دست لباس مجلسی بدوزیم برای همین دارم فشرده کارمیکنم

درهرحال ازهمتون ممنونم که بهم سرمیزنید

همتونودوست دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:30 توسط لیلی|

سلام به همه دوستای گلم که اینقدربهم محبت دارن وبهم سرمیزنن.

ازهمتون ممنونم

شرمنده همتونم هستم که نمیتونم تا یه مدتی بهتون سربزنم اخه کارای مغازم زیاده.

راستی روز جمعه مغازموتحویل گرفتم وازفرداهم بایدوسایلمومرتب کنم این چندروز هم گرفتاردوختن چنددست لباس برای ویترین مغازه بودم

ازاین طرفم ثنا دوباره مریض شده وشبهاتب میکنه ونمیخوابه .لثه هاشم ورم کرده.امروز بردمش دکتر که گفت این یه ویروسیه که واردبدنش شده وتا یه هفته بایدخیلی مراقبش باشم.

هم درگیرمغازه ام وهم درگیرثنا کارای خونه هم که تمومی نداره .

بالاخره ایناروگفتم که بدونین سرم خیلی شلوغه برای همین نمیتونم مثل همیشه بیام نت.

اما میام وازوضعیت کاریم حتما برای همتون میگم.

همتونو دوست دارم

خیلی بهم لطف کردین که توی تمام شرایط همراهمین.

توی یه فرصت مناسب حتما به همتون سرمیزنم.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 14:51 توسط لیلی|

پری دریایی دوست خوبم دلم برای حرفای قشنگت تنگ شده

یه طوری بهم خبربده تا رمزوبهت بدم 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:36 توسط لیلی|


برین ادامه مطلب..............

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:31 توسط لیلی|


سلام دوستای گلم

برین ادامه مطلب......

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 16:27 توسط لیلی|


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،

از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!

صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش …

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد

اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد

اگر هوایت را داشت

اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود

اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود

اگر مدام به خنده‌ات انداخت

و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی

برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!

یک چقدر زیبایی!

یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها با تو فاصله می‌گیرند

متهمت می‌کنند به هیزی …

به مخ‌زدن ... به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری …

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن ...

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن !

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.
این متن را در وبلاگ خاله خواندم وبه دلم نشست.مصداق آن را زیاد دیده ام.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:16 توسط لیلی|

سلام دوستای خوبم
یه مطلبی درمورد اقایون توی اینترنت دیدم که فکرمیکنم براتون جالبه
خیلی نکته های کوچیکیه اما به مرور زمان امکان داره منجربه مشکلات زیادی توی زندگ مشترک باشه
البته بیشتربدرداقایون میخوره برای اصلاح خودشون

سرآغاز کشمکش های پایان ناپذیر خانوادگی این جاست
بعضی از آقایان عادت های بدی دارند که شاید خودشان متوجه شان نباشند، عادت هایی که از نظر آنها بسیار کوچک است و زیاد هم به چشم نمی آیند اما خانم ها را حسابی کلافه کرده است.

«زن ها زیادی حساسیت به خرج می دهند.» این جمله معروف آقایان در مواقعی است که از رفتار آنها انتقاد می شود. در جبهه مقابل، خانم ها این رفتارها را غیرقابل تحمل می دانند و در مقابل آن واکنش های مختلفی نشان می دهند. بعضی ها آقایان را با این رفتارها تنها می گذارند وبرای بعضی ها این رفتارها هرچند عادی شده است اما سرآغاز جنجال های پایان ناپذیر خانوادگی است.

رفتارهای دیکتاتورمابانه

تازه به خانه جدید نقل مکان کرده اید و هنوز اوضاع آن طور که باید سر و سامان پیدا نکرده است. همسرتان هم خسته است اما شما چند نفر از همکاران اداره را با اهل و عیال برای شام دعوت کرده اید بدون اینکه نظر همسرتان را بپرسید. در شرایطی مشا به برای آخر هفته برنامه مسافرت چیده اید بدون اینکه درباره مکانی که می خواهید بروید نظر بقیه را هم جویا شده با شید. مشورت نکردن در کارها و سر خود عمل کردن، از آن مواردی است که ممکن است اهل خانه را برنجاند و در نظر بقیه به عنوان فردی دیکتاتور خودخواه شناخته شوید.

تو آدم این کار نیستی!

مدتی است که جاروبرقی خانه آن طور که باید خوب کار نمی کند و همسرتان همن از این قضیه شاکی است و مدام به شما یادآوری می کند به یک تعمیرکار مراجعه کنید اما به نظرتان نیازی به تعمیرکار نیست و خودتان از پسش برمی آیید و آوردن تعمیرکار را نوعی پول توی جوب ریختن می دانید. بنابراین خودتان دست به کار می شوید و درصدد تعمیر جاروبرقی برمی آیید. حالا چند ایراد به ایرادهای سابق اضافه شده است. عشق تعمیرکردن وسایل خانه یا حتی اختراع کردن وسایلی جدید برای خانه جزو علایق خیلی از مردهاست، چیزی که برای خانم ها هنوز جا نیفتاده. اگر به فکر دلخوری همسرتان نیستید به فکر جیب خودتان باشید مطمئنا ضرر نمی کنید.

اگر کار نکنم...

«من اگر کار نکنم می میرم» این جمله معروف خیلی از آقایان در مواقعی است که از آنها خواسته می شود تا مسائل کاری را از مسائل شخصی و خانوادگی جدا کنند. بسیاری از آنها کارهای عقب افتاده را به خانه می آورند و خیلی ها در مواقعی که از آنها نتقاد می شود به درآمد پایین شان و اینکه دخل و خرج خانه با هم جور نیست اشاره می کنند. زمانی که باید به خانواده اختصاص داده شود این طور از بین می رود و باعث دلخوری خیلی ها می شود. در صورتی که با یک برنامه ریزی ساده می توان مسائل کاری را از مسائل خانوادگی جدا کرد و به جای حرف زدن مداوم از محل کار و همکاران، درباره چیزهای دیگر حرف زد.

حافظه های ضعیف

بدی بعضی از مردان این است که فراموشکارند و در مواقعی که باید حواس شان را جمع کنند، مسائل را از یاد می برند.
این فراموشکاری دایره وسیعی از مسائل مختلف را دربر می گیرد. از خریدن نان برای شام گرفته تا گفتن جمله های محبت آمیز (زمانی که نیاز است) ومناسبت های خانوادگی مثل سالگرد ازدواج و تولد فرزندان. مواردی که اگر از جانب پدر خانواده رعایت شود. موجب مسرت دیگران و درصورت فراموشکاری باعث سرزنش هایی از طرف دیگر اعضای خانواده است. می توانید دفترچه ای برای خودتان تهیه کنید و روزهای مهم را برای خودتان یادداشت کنید.

وقتی نظافت، بهترین هدیه است

اهمیت دادن به نظافت شخصی در بیشتر مواقع برای خانم ها و دیگر اعضای خانواده بهترین هدیه است و شاید شما از آن غافل باشید. با لباس محل کار در خانه می نشینید و گوش تان به هیچ تذکری بدهکار نیست یا تعداد دفعاتی که به نظافت شخصی اختصاص پیدا می کند، منوط به خواهش دیگر اعضای خانواده و درنظرگرفتن هدایایی ارزنده برای شماست. درصورتی که با هر بار نظافت شخصی، روح و قلب خودتان و دیگر اعضای خانواده آرامش پیدا می کند. در یک خانواده که همه اعضایش در کنار هم زندگی می کنند مراعات حال یکدیگر باعث بهترشدن روابط می شود.

انتقادهای کوبنده

همسرتان تمام طول روز در آشپزخانه بوده و برای آماده کردن شام کلی زحمت کشیده است اما شما بی توجه به همه اینها از خوردن شام به هر دلیلی اجتناب می کنید یا آنقدر از غذا ایراد می گیرید که دیگران هم همه زحمات مادر خانواده را از یاد می برند. ایراد گرفتن و انتقادهای بعضا کوبنده شما در مسائل مختلف، باعث سرخوردگی دیگران در انجام کارهای شان شده است. به طوری که خیلی از مسائل از چشم شما درو می ماند و فاصله تان هر روز از بقیه بیشتر می شود. نه همسرتان مثل سابقه به غذاپختن اهمیت می دهد و نه دیگران به حرف های کنایه آمیزتان اعتنایی می کنند. قدری تعادل و قدرشناسی بد فکری نیست.

فرمانروایان تلویزیون

بیشتر برنامه ها و سریال های تلویزیون در ساعاتی از شب پخش می شود که هرکدام از اعضای خانواده می خواهند برنامه مورد علاقه خودشان را ببینند اما تنها شمایید که بر کنترل فرمانروایی می کنید و چون بیشتر ساعات روز را خارج از خانه بوده اید، دیگران باید مراعات تان را کنند و همراه با شما تیم مورد علاقه تان را تشویق کنند یا بی حوصله هرکدام دنبال کار خودشان بروند. عوض کردن کانال در بیشتر مواقع مساوی با شروع جنجال هایی در خانه است درصورتی که می توانید از بقیه خواهش کنید که فقط امشب، از تلویزیون درگذرند. شما به عنوان همسر یا پدر خانواده باید الگوی بقیه افراد خانواده باشید و گاهی از خودگذشتگی نشان دهید.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:58 توسط لیلی|

سلام سلام سلام......

الان خیلی خوشحالم.حالم خیلی خوبه

اخه دیگه دارم واردبازار کارمیشم.همه چی داره به خوبی پیش میره.تا سه روز دیگه مغازموتحویل میگیرم.

این چندروزه زیادنمیتونم بیام بهتون سربزنم.اخه کارام خیلی زیاده.ازدیروز دنبال کارای وام خوداشتغالیم بودم که خدا روشکردرست شدوتا یه ماه دیگه پولش میاددستم .

میخوام باپولش یه ماشین بخرم.خیلی بی وسیله ای سخته.برای همین دارم دعا میکنم که زودترپول دستم بیادتا هم به اوضاع مغازم سروسامون بدم وهم یه ماشین ارزون بتونم بخرم.

ازفرداهم باید برم دنبال خریدپارچه البته اگه پولش زودترجورشه خیلی بهتره.ولی من دنبال اینم که ازیه جایی خریدکنم که ارزون باهام حساب کنه وباهام راه بیاد.

راستش ایندفعه تصمیمم برای مغازه اینه که شخصی دوزی نزنم.میخوام تولیدی لباس مجلسی وعروس بزنم.برای همین بایداولش یه مقداری پارچه تهیه کنم.

دوستای خوبم که توی مشهدن همشون بیان ازم خریدکنن.اخه توی همون مغازه میدوزیم همون جاهم میفروشیم.ازتولیدبه مصرف.اینوهم بگم که قیمتام خیلی مناسبه.(چه تبلیغات معرکه ای)

به هرحال خیلی خوشحالم.

ازدوستای وبلاگیمم هرکی بیادمغازم یه شیرینی خوب پیش من داره ها

خیلی همتونودوست دارم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 2:2 توسط لیلی|

   سلام دوستای گلم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 21:4 توسط لیلی|


سلام به دوستای گلم

ازاین به بعدبعضی ازپستامورمزدارمیذارم.دوستای خوبی که رمز پست قبلی رودارن همون رمز ثابتمه.اونایی هم که ندارن میام وبشونو بهشون میدم.اگه هم کسی جاموندبگه تابهش بدم.

مرسی ازهمتون


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 16:46 توسط لیلی|


اینم عکسای لباسایی که برای ثنادوختم(قابل توجه مامان زینب)

 




البته میبخشین که عکساکیفیت نداره اخه با گوشی گرفتم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:54 توسط لیلی|


دیشب ساعت 10 ونیم شب بودکه داشتم سالاد درست میکردم البته روی اپن!ثناهمیشه عادتشه که وقتی من کاری میکنم روی اپن ازروی مبل میادبالا وروی اپن میشینه.

دیشبم مثل بقیه شبا اومدبالا ونشست.یهویی زمانی که میخواست بره پایین ازروی مبل پرت شدپایین.رضاهم همچین دادی کشیدکه بچه گیجگاهش خورده وزوداومدوبغلش کرد.منم زودچاقوروگذاشتمواومدم ثنا روگرفتم.

ثناهم دوتا جیغ زدو یهودیگه صداش درنمیومد.صورتش سفیدشده بود.خیلی ترسیده بودم. روی سرش گریه میکردم که بچم ازدستم رفت.به رضاگفتم ببریمش دکتر.اخه نای گریه کردن نداشت.رضاگفت نه فقط هول کرده.

توی بغلم خوابید.بازترسیدم کاریش شده باشه.اخه دقیقا روی گیجگاش قرمز شده بود.بیدارش کردم دیدم نای حرف زدن نداره وبااشاره جواب سوالامومیداد.الهی قربونش برم هرچی ازش میپرسیدم باسرش بهم میفهموندکه متوجه شده. وقتی دیدم همه چیزو میفهمه ازنگرانی دراومدم.داروهای سرماخوردگیشوبهش دادمواونم خوابید.دیشب تا صبح دوسه باراومدم روی سرش که مشکلی نداشته باشه وخداروشکرراحت خوابیده بود.ضربه ای که به سرش خوردخیلی محکم بود.

صبح که برای نمازبیدارشده بودیم ثناهم بیدارشدو سریع اومدتوی بغلموگفت اونجاروی مبل خورده زمین. قشنگ توی خاطرش مونده بود.

خداروشکراین بارهم خدابهم رحم کردوبلایی سرمون نیومد.واقعا این خودخداست که بچه ها رونیگه میداره.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:58 توسط لیلی|


سلام به همه دوستای گلم

به همه اونایی که این چندروز اومدن ودیدن که من نیستم وبرام کامنت گذاشتن ونگرانم شدن.

راستش یه هفته یه که ثناسرماخورده خیلی بد.منم که گرفتار مریضی ثنابانوبودم ونتونستم بیام نت.چون شبا هم نمیذاشت بخوابم کمبودخواب داشتم وتافرصتی پیدامیکردم بااجازتون میخوابیدم.

خودمم اینقدرکه این چندروزه به ثنارسیدم مریض شدم.امشبم حالم بهتره واومدموکامنتاتونوخوندم. مرسی ازهمتون که اینقدربه من لطف دارین. دلم براهمتون تنگیده بود.

هفته پیش روزیکشنبه با یکی ازدوستای خوب وبلاگیم قرارگذاشتیم که توی یه نمایشگاه عکس همدیگه روببینیم.

روزخوبی بود .خیلی دلم میخواست با این دوستم بیشتراشناشم وازنزدیک ببینمشون.مثل خودم یه نی نی ناز دارن که من هی دلم براش تنگ میشه.

راستی ازنمایشگاه براتون بگم. یه نمایشگاه عکس ازیه دختربچه 4ساله بود.عکساش واقعا جالب بود.اسمش نورا جون بود. اگه دوست داشتین عکساشوببینین میتونین برین وبلاگ مامان زینب.

این مامان زینب ما یه چندتایی ازعکسای نورارو توی وبش گذاشته.دیدنش خالی ازلطف نیست.

عکس ثناروهم میتونین اونجا کنارچندتا بچه دیگه ببینین.اینم ادرس وب مامان زینب

  http://www.nanaz88.blogfa.com

قابل توجه مامان زینب(حال میکنی چه تبلیغی دارم میکنم برای وبلاگت عزیزم)

بقیه هفته روهم به مریض داری ازهمه پرداختیم .همه چی خوبه.منم حالم خیلی بهترازهمیشه ست.

راستی مهنازم یه هفته ای هست که بهوش اومده.وحالش روبه بهبودیه.بیشترروزاهم سجادوجوادمیرن میبیننش.

قراره تا دوهفته دیگه مغازموتحویل بگیرم.خیلی خوشحالم که دوباره دارم میرم سرکار.کم کم داشتم ازتوخونه موندن دیوونه میشدم.

همتونو دوست دارم.

بازم میام باخبرای خیلی خوب


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:13 توسط لیلی|


سلام به همه

بیشترشماها فکرکردین که ما الان باهم چطوری داریم زندگی میکنیم وفکرمیکنیدکه باهم مشکل داریم.

نه اینطوری نیست.ازهمون 4ماه پیش که من برگشتم تقریبا مشکلاتمونوگذاشتیم کناروکم کم باهاشون داریم خداحافظی میکنیم.

همه کسانی که نگرانیشونوبابت زندگی مانشون دادن ازشون ممنونم وبایدبه همتون بگم که زندگیمون خوبه وهرازچندگاهی یادگذشته ها میفتیم که اون روهم میخوام حذفش کنم که دیگه ازارم نده.

اگه ازتون نظرخواستم .اگه اززندگی گذشتم نوشتم فقط وفقط میخواستم درس عبرتی باشه برای بقیه تا اشتباهات منودیگه تکرارنکنن.

الان رضارودوسش دارم.اخه اخلاقشم بهترشده.تازه ازوقتی که توی وبم اومده ونظرات روخونده مهربونترم شده.

کسایی که میگفتن چطوری دارم باهاش زندگی میکنم؟خیلی خوب دارم زندگی میکنم وجای تعجبی هم نیست.

درسته که اشتباهات گذشتمونوهنوزفراموش نکردیم اما به مرورزمان همه چی فراموش میشه.

رضاهم توی این مدت اونقدربهم محبت کرده که منم همه چیزوفراموش کنمودوباره دوسش داشته باشم.

ازحالا به بعدروزمرگیهام وشادیهاموکه بارضاوسجادوجوادوکیمیا وثنادارم مینویسم.هروقتم مغازموافتتاح کردم همه روخبرمیکنم.

همتونودوست دارم وبرای همتون ارزوی خوشبختی وشادی میکنم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 1:34 توسط لیلی|


اینجا نظررضاروکه برام گذاشته بودبراتون میذارم تا نظراونم درباره من بدونین واشتباهات منوازطرف اون مطلع بشین وتصمیم گیری رومیذارم به عهده خودتون.نظرتونوبرام بگین.خوشحال میشم.

*******************************************************



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:32 توسط لیلی|

این پستم رمز داره هرکی خواست بیادبگه تا بهش بدم
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:21 توسط لیلی|

سلام دوستانم

حالم بده خیلی بد

دارم دیوونه میشم اوضام بازم خرابه به یه نفرنیازدارم که ارومم کنه اما کسی نیست

کسی نیست که اشکموببینه ودردموبفهمه

فقط اومدم بنویسم شایدحالم بهترشه

شدم مثل یه ادم بی خاصیتی که ازصبح تا شب باید برای چندنفرادم غذادرست کنه اعصابشوبچه ها خوردکنن واخرشبم بدون هیچ محبتی ازکسی بهش برسه بایدبچه روبخوابونه وبعدم روز از نو وروزی ازنو

دیگه کم اوردم

حالم بده خیلی بدبدبدبدبدبدبدبدبدبدبدبد


نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:30 توسط لیلی|


من اویل ازدواجم حتی تا همین اواخربشدت احساساتی با تمام مسائل برخوردمیکردم.توی تمام مسائل زندگیم عجولم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:30 توسط لیلی|


ساعت 8قرارشدبریم دادگاه.منم همراه داداشم رفتم.قاضی وقتی سندرودیدگفت ماشین دست کیه؟گفتم این اقاگرفتشوبه من نمیده.رضاگفت من شوهرشم.باکلک ماشین روبه نام زنم زدم.قاضی گفت بهرحال بنامشه بایدبهش برگردونی.اونجا یه خورده سرمسایلی که پیش اومده بودبحث کردیم.قاضی هم حکم دادکه ماشین توقیف بشه ورضابیارش به پارکینگ تحویل بده.به رضاهم گفت اگه ضامن کارمندداری بیارتا ضمانت کنه وازادشی. دیگه من اومدم وبعدفهمیدم باباش اومده وازادش کرده.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 0:57 توسط لیلی|


اونروزرضارفته بودوثناروازمهداورده بود.خیلی نگرانش بودم ازنبودنش داشتم دیوونه میشدم.ازسرکارکه برگشتم وضعموبه یکی ازهمکارام که بهش خیلی اعتمادداشتم گفتم. اسمش مونابود.موناهم ازشوهرش جداشده بودوباخواهرش زندگی میکرد.گفت نمیخوادامشب بری مسافرخونه.من دارم میرم خونه خالم توهم بیااونجا.یه زن تنهایه.شایدم بتونه راهنماییت کنه اخه روانشناس بود. منم قبول کردموشب رفتم اونجا.روزبعدهم بامونارفتیم سرکارونهارباهم بودیموبعدهم رفتیم خونه اونا واستراحت کردیم ساعت 5هم رفتم دنبال خونه برای خودم. اخه نمیتونستم واسه همیشه توی مسافرخونه بمونم.بعددوروزخونه پیداکردم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 2:41 توسط لیلی|


روز 25 اسفندپارسال بودکه وسایلموجمع کردمو ثناروبرداشتم وبه قصدجداشدن رفتم خونه بابام.دقیقاروزقبلش رضاماشینوبه نامم زد.تمام مدارکموجمع کردم ورفتم. هنوزرضاازسرکارنیومده بود.اگه میومدنمیذاشت برم.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 12:34 توسط لیلی|


ببخشیدعزیزان. یه مطلبی روتوی پست قبلیم یادم رفت بنویسم. حالا توی این پست میذارمش.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:55 توسط لیلی|


ساعت 2بعدازظهروقت ملاقات بودکه منتظربودم رضاروببینم.رضااومدباکت وشلوار ولباس جدیدم برای سجادوجوادخریده بود بایه دسته گل ویه جفت گوشواره. وقتی اومدروی سرم حالم خوب نبود.گفت میخوای برات اتاق خصوصی بگیرم منم گفتم اره اینجوری راحت ترم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:23 توسط لیلی|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» سرگرمی..............
» سالی به یادماندنی.....
» این روزها.....
»
» عکسهای تولد...
» جشن تولد......
» این چندروز....
» سرم شلوغه حسابی........
» پری دریایی
Design By : Pars Skin